سیب
وقتی فرشته وارد دوزخ شد
روی لبش شکوفه تابانی
تجلی کرد،
پتیاره ای که دهانش تنور آتش بود
و رویش از چرک و خون مشجر بود
آهی کشید و دامنش را سوخت
آن گاه
با حرص چنگ انداخت
شاید بدزدد آن ارغوان رویا را.
نا گاه
لبخند تابان فراتر رفت
وچنگ حرص خالی ماند.
او
آواز مهربان خدا را خواند،
این خیره شد به لبخند مواجی
روی زلال بیکرانه ی آبی.
شادی به رقص در آمد.
پتیاره خندید
قلب سیاه وسنگش ترک خورد
تا قطره اشکی
بر گونه اش غلطید
ناباورانه گفت: من!
زیبایی آمد.
از تل خاکسترش
خردک جوانه ی سبزی
بر صبح نور
پنجره وا کرد.
اکنون
بعد از هزار ویک سال
سیبی ست در بهشت
که اندیشه می کند:
اورا
آیا ثوابی بود
که مستحق چنین میوه ای شود،
سرشار وسرخ و رسیده؟!
18/1/78
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
15:31 |

