غروب در برج
آه آفتاب بی رمق پاییز
برشیشه های پنجره .
من
اما
تنها
در بسته ام به روی خود و دنیا.
آه آفتاب پاییزی
بر شیشه های پنجره
انگشتهای لاغر و زردش را
تکرار می کند.
من مثل خمیازه ای
وا می روم
روی خطوط موازی این روزنامه ها.
آه آفتاب رنگ پریده
در پرتگاه غروب
انداخته چنگ به استیصال
بر هره های پنجره های برج
اما سقوط
هر لحظه می کشد رد خون
بر روی آجرها.
من زیر آوار سایه
پشت غبار بطالت
تاریک تاریک
مدفون مدفون.
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت
15:32 |

