از منظر کلاغ
انگار چشم شب
خورده ست مشت
خونی به نور آغشته
روی کبود افق جاری ست
خورشید
با دستمال زربفتش
خون و جراحت را
پاک می کند
پاییز رفته است ودرختان
از یاد باد دلهره دارند.
صبح زمستانی
با شاخه های شکسته
و برگهای خشک سمج
از منظر کلاغ
آغاز می شود.
+ نوشته شده توسط مهدی الماسی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
9:34 |

